گر بماند به میان من و تو
خود بمیرد در خود
گر ببندد در خود
و بماند ... به میان من و تو
عشق دربسته
ناسزایی است به عشق همگان
او که سیبی را دوست می دارد ،
به همه مهر می ورزد
که همه از گوهر یکتایند .
من به خوبی میدانم
که ورای من و تو
هستی هست ،
عشق ما می میرد ، مگر آزاد شود
رفتنت رنج من است ،
رنج من ، عشق من است ،
پس رهایت خواهم کرد
چون تو را آزاد دوست دارم ...
این مطلب توسط دختر ایرونی روز یکشنبه 16 بهمن 1390 در ساعت 08:28 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
بر مبتکران
طرد چادر و حجاب
خانم "رخشان" در انزوائی باور نکردنی، 47 سال پیش در گوشه یکی از باغ های دماوند چشم بر جهانی که تا پایان عمر با او سر سازش نداشت فرو بست. از بی مروتی مردم روزگار خویش بسیار کشید. حتی در گوشه انزوائی که برای خویش، زیر سایه درخت های سر به آسمان سائیده گروه و چتر سفید و صورتی شکوفه های سیب و "آخ چی نبات" (زردآلوی درشت و به غایت شیرین) در دماوند فراهم ساخته بود. او نخستین دختر فارغ التحصیل مدرسه امریکائی ها در تهران بود. هنوز حکومت زنان را از زیر چادر بیرون نکشیده بود که او به میل و اراده خویش چادر از سر برگرفت. لباسی برای خود طراحی کرد که شباهت دارد به مانتوی اسلامی کنونی. آن را پوشید و کلاهی نیز بر سر گذاشت و از خانه به قصد مدرسه امریکائی ها بیرون آمد. جنجال ابتدا در خیابان و سپس از شهر برپا شد که عصمت و ناموس از پرده بیرون بر آمده است! زیر بار این فشارها و جنجالها نرفت و در جشن پایان تحصیلی مدرسه امریکائی ها با همین لباس حاضر شد. نه تنها حاضر شد، بلکه به دو زبان انگلیسی و فارسی سخنرانی کرد و سپس سرود این مراسم را نیز با نواختن پیانو همراهی کرد. او پیش از قمر الملوک وزیری از حجاب بیرون آمد و هنوز روایتی قطعی وجود ندارد که او در این جسارت پیشگام بود و یا قره العین شاعر! بعدها در مدرسه آمریکاییها که از آن فارغالتحصیل شده بود، زبان و ادبیات فارسی را تدریس کرد.
مدرسه "ام المدارس" را برای دختران در تهران تاسیس کرد که چیزی شبیه "کالج" و یا نوعی دبیرستان بود. روحانیون به حکومت فشار آوردند و سر انجام این مدرسه را به این دلیل که دانش آموزان آن با لباس ویژه ای که خانم رخشان بجای چادر باب کرده بود (مانتو و کلاه لبه دار) تعطیل کرد.
او که در اصفهان در کنار صدیقه دولت آبادی برای حقوق زنان ایران مبارزه کرده بود، در ۱۳۱۱ بدلیل اختلاف بر سر آموزش "حفظ الصحه" که حکومت با آن مخالف بود، بازنشسته اش کردند. در همین سال، دل شکسته از مرارت هائی که تحمل کرده بود، به دماوند کوچ کرد. قصد داشت پرورشگاهی برای کودکان یتیم و بیبضاعت دراین شهر که در آن روزگار دهکده ای بزرگ و ییلاقی بود تاسیس کند که موفق نشد، اما دماوند را نیز دیگر ترک نکرد.۴۲ سال در باغی که در محله "فرامه" دماوند داشت زندگی کرد. در انزوای مطلق زیرا هیچ مردی را در زندگی خود برای ازدواج نپسندید و قبول نکرد.
خانم رخشان در ۱۳۰۷ در مقالهای در نشریه عالم نسوان پیشنهاد تشکیل خانهٔ امید برای نگهداری و آموزش زنان روسپی را مطرح کرد، که خود در زمان خویش یک جنجال بزرگ بود. از نظر او جامعه مقصر اصلی در پدیدهٔ روسپیگری بود. در مقابلش ایستادند و اجازه ندادند.
همان زمان نوشت، برای دفاع از حقوق تمامی زنان باید ابتدا از حقوق آن بخش که از همه بیشتر به حاشیه رانده شده و حقوق آنها منظماً زیر پا گذاشته میشود، دفاع کنیم. پیشنهاد کرده بود، دولت دوخت لباس سربازان وظیفه را به این زنان بسپارد و دستمزد به آنان بپردازد.
رخشان در سخنرانی خود در دومین کنگرهٔ نسوان شرق (۱۳۱۱ در تهران) نیز به این موضوع اشاره کرده و به پیشنهاد او ماده ۱۷ مرامنامهٔ کنگرهٔ بینالمللی زنان به ضرورت لغو فحشا و بردگی اختصاص یافت.
این مطلب توسط دختر ایرونی روز یکشنبه 28 اسفند 1390 در ساعت 09:11 ق.ظ نوشته شد | نظرات()

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی توفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
این مطلب توسط دختر ایرونی روز پنجشنبه 25 اسفند 1390 در ساعت 10:34 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
زن که باشی ترس های کوچکی داری!
از کوچه های بلند، از غروب های خلوت و از خیابان های بدون عابر می ترسی!
از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه ها می چرخند، می ترسی!
از بوق ماشین هایی که ظهر های گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی که توی چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند....!
زن که باشی ترس های کوچکی داری به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که به جرم زنانگی محکومت می کنند..... و همیشه این تویی که مقصری.....!
زن که باشی....
این مطلب توسط دختر ایرونی روز شنبه 20 اسفند 1390 در ساعت 09:35 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
همیشه این سوال ذهن مرا در بر میگیرد:
که چـــــــــرا !!!
اعتماد نگاه دیگران به تن ِ زن ختم می شود!؟
مگر زن خلاصه شده در همین یک بدن؟!
دوست دارم تنش را بپوشاند از گل و لای از منفورتریــــن چیزها...
آنگاه دریابم که بـــاز اعتماد نگاه تو به آن ختم می شود؟؟!!!
کاش او را برای مهربانی قلبش می خواستــــی...
نـــه آنکه فقط شب را با تو به سر کنـــد !!!
تو تمام قلب این زن را تسخیــر کردی...
ولی فقط پیچ و تاب تنش زیباست؟؟؟
چـــــــــــــــــرا لبخنــــــــدش را نمی بینــــــــــــــی که از سردی ِ نگاهت بر روی لبانــــــــــــــش یــــــخ زده ..............
این مطلب توسط دختر ایرونی روز شنبه 20 اسفند 1390 در ساعت 09:29 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
وقتی از دور نگاش کردم اولین چیزی که به چشمم اومد قرمزی توری بود که رو سرش بود این قرمزی سمبلی بود از اینکه تمام مهمانان بدانند نو عروس این خانه باکره است و این سمبل در خیلی از مناطق ایران استفاده میشود .
بکارت یکی از خشونت های پنهان علیه زنان است بارها دیده ام دخترانی که استرس بود و یا نبود بکارت را دارند و حتی برای زندگی آن دختر مهم ترین مسئله است و گاهی نبودش به قیمت نزیستن است .این مسئله را در کشورهای سنتی و در حال گذاراز سنت مثل ایران بیشترمی توان دید.تاثیرسنت آنچنان درایران قوی است که این مسئله را وارد قانون هم کرده است که در ادامه به آن اشاره میشود .
اما چرا بکارت برای دختران آری ؟
وجود بکارت نشانه آن است که دختر قبل از ازدواج با مردی دیگر رابطه جنسی نداشته است و دست نخورده به مرد رسیده است بکارت مبادله نمادین میان پدر و شوهر است که دختراز زیر سلطه پدر در آمده و به همسر رسیده است . حس مالکیتی که مرد با وجود این بافت، بر زن می تواند بدست آورد صدچندان لذت بخش تر است از اولین تجربه رابطه جنسی با همین زن است زیرا توانسته انسانی را به مالکیت خود در آورد و بر بدنش سیطره یابد، به قول سیمون دوبوار: این خود رابطه نیست که مرد را هیجان زده میکند بلکه، این حس مالکیت است که مرد را ارضا میکند.
بیشتر مردان ترجیح میدهند همسران آنها باکره باشند ،این دست نخوردگی را نشانه اعتماد و عفت و پاکدامنی زن می دانند اما اینها همه تنها یک معنا میدهد و مردان خواهان سلطه بر تمام امیال و خواسته ها و غرایز زنان چه قبل از ازدواج و چه بعد ازآن هستند. این واژه ها بار معنایی زیبا تری به این خواسته های مردان می دهند.
دختری که بنا به هر دلیلی پرده بکارت خود را از دست داده است مایه سر افکندگی و شرمساری و لکه ننگی در خانواده محسوب میشود . خیلی از خانواده ها قبل از اینکه مراحل قانونی برای ازدواج انجام شود ، دختر را به پزشکی قانونی و یا دکتر زنان میبرند و گواهی سلامت بکارت میگیرند وآن را مفتخرانه به خانواده داماد تقدیم میکنند. وجود این بافت آنقدر مهم است که مرد میتواند قرار داد ازدواج خود را با دختری که به شرط بکارت ازدواج کرده بهم بزند و براحتی آن دختر را طلاق بدهدو قانون نیز از آن حمایت کند چون کالایی که مرد خریده است به آن شرط بوده و حال که خصوصیات آن کالارا ندارد قرار داد بهم زده میشود. بیشتر مراجع تقلید ایران وجود بکارت را شرط اصلی ازدواج نمی دانند ولی آنرا حسن کمال دختر میدانند و بهتر میدانند که وجود داشته باشد .
حتی درهنگام طلاق نیزبودن یا نبودن این پرده آنقدرمهم هست که تاثیربرمیزان مهریه دارد،دختری که باکره است درهنگام طلاق تنها نصف مهریه رامیگیرد ودختری که باکره نیست مهریه را کامل میگیرد.
اهمیت این موضوع در ایران و کشورهای مسلمان و سنتی باعث شده که عمل ترمیم پرده بکارت بوجودآید و با توجه به اینکه این عمل در کشورهای اروپایی انجام نمی شود هیچ اصول خاصی وجود ندارد وپزشکان براساس دانسته های شخصی این عمل را انجام می دهند وبا توجه به شرایط و دقت در کار هزینه ها متفاوت است.
اما جامعه ای که زنان را اینچنین پاک و دست نخورده می خواهد آیا برای مردان هم این بکارت را میخواهد؟ مسلما جامعه ای که قوانین و مذهب و سنت آن مردانه است هیچگاه به همجنسان خودش خیانت نمی کند و تمام محدودیت ها تنها برای زنان میخواهد در همین خانواده هایی که اگر دخترها پرده بکارت نداشته باشند خوار و ذلیل میشوند رابطه جنسی پسرهای افتخار خانوادگی شناخته میشوند و هیچگاه گواهی سلامت بکارت پسران را به خانواده عروس تحویل نمی دهند و یا با همان اصطلاح عامیانه می گویند پسر که چیزی از دست نمی دهد تازه با تجربه تر هم برای زندگی مشترک می شود.
مسئله من و همجنسانم بودن یا نبودن این پرده نیست مسئله این است که با سنت ها و قوانین مردسالارانه که حتی به خصوصی ترین حیطه های زندگی انسان ها نیز وارد میشود مبارزه کنیم در برابر سنت هایی که انسانیت را به بند میکشند و اجازه میدهند انسان ها بر هم سیطره یابند بایستیم فرهنگ هایی که خواهان فرو دستی زنان است را نابود کنیم و بفهمانیم معیار کمال زن پرده بکارت نیست و حتی حسن هم محسوب نمی شود آن را مانند دیگربافت های بدن بدانیم و برای آن ارزشی قانونی و مذهبی قا ئل نشویم و نگذاریم سرنوشت زنان را این بافت رقم بزند .

این مطلب توسط دختر ایرونی روز شنبه 20 اسفند 1390 در ساعت 09:27 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید
آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
...کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)- جمع و جور کردن شکم .
فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!
از اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
نتیجه: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!!ا
این مطلب توسط دختر ایرونی روز شنبه 20 اسفند 1390 در ساعت 09:25 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
این مطلب توسط دختر ایرونی روز شنبه 20 اسفند 1390 در ساعت 09:24 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
حتما قبـل از خواب ببـوسیـدش
ببـوسیـدش ..
حتما ً قبـل ِ خواب ببـوسیـدش !
...
حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد . ببـوسیـدش !
حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. ببـوسیـدش !
حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه . ببـوسیـدش !
حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. ببـوسیـدش !
گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !ببـوسیـدش ..
حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. ببـوسیـدش !
حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. ببـوسیـدش !
حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده . ببـوسیـدش !.
وقتی صداش خسته ُ خمار خوابه . ببـوسیـدش !
حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. ببـوسیـدش !
حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. ببـوسیـدش !
حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه . ببـوسیـدش !
وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. ببـوسیـدش !
حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. ببـوسیـدش !
حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. ببـوسیـدش !
حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟ . ببـوسیـدش !
وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. ببـوسیـدش !
حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. ببـوسیـدش !
حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده ..
حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. ببـوسیـدش !
وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. ! وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. ببـوسیـدش !
حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش .. !شایـد فـردایی نباشـه …
شایـد شما فـردا نباشیـد ...
این مطلب توسط دختر ایرونی روز شنبه 20 اسفند 1390 در ساعت 09:16 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
حجاب برایش مصونیت نشد وقتی در شهرغریب دانشجو بود وهوا تاریک بود،از دانشگاه به خانه
حجاب برایش مصونیت نشد وقتی در دادگاه قاضی برای آنکه کارش را راه بیاندازد پیشنهادی بی
حجاب برایش مصونیت نشد وقتی به پیشنهاد ازدواج همکلاسی اش پاسخ منفی داد و او پشت
در تمام این سالها حجاب برایش در کوچه و خیابان، در روز و شب، در تهران و شهرستان مصونیت
احساس می کنم محدودیتی را به نام "مصونیت" بر تن من کردند و من در سرما و گرما تحملش
"امنیت" چیزی نبود که بتوانند آن را با " لباس من " در جامعه ایجاد کنند.
امنیت را باید در جای دیگری جست و جو می کردند.
این مطلب توسط دختر ایرونی روز پنجشنبه 4 اسفند 1390 در ساعت 03:46 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
اما هرگز نیا
اگر بیایی
همه چیز خراب می شود
دیگر نمی توانم
... این گونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کرده ام
به این انتظار
به این پرسه زدن ها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم ؟
این مطلب توسط دختر ایرونی روز چهارشنبه 3 اسفند 1390 در ساعت 07:33 ق.ظ نوشته شد | نظرات()




